ميرزا حسن حسينى فسايى

330

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

بر اريكه سلطنت قرار گرفت و خطبه و سكه را به نام خود مزين داشت « 1 » و ايلچيان براى رسانيدن خبر جلوس ميمنت مأنوس ، به اطراف خراسان و مازندران و بلاد ايران روانه ساخت و چون خبر وفات حضرت صاحبقران به شيراز رسيد ، اميرزاده پير محمد پسر اميرزاده عمر شيخ كه فرمانفرماى مملكت فارس بود ، امير لطف اللّه بيان تيمور چلپان شاه پرلاس « 2 » و ديگر اعيان مملكت را خواسته ، در مقام مشاورت برآمده هر يك رائى زدند و اميرزاده بر خلاف آنها گفت : صلاح مملكت فارس و اصفهان و همدان كه در تحت اقتدار من و دو نفر برادران من : اميرزاده رستم و اميرزاده اسكندر است چنين مىدانم كه حضرت خاقان سعيد ، شاهرخ كه به‌علاوه آنكه عم اكرم ماست بعد از وفات والد ماجد ما ، به فرمان صاحبقران والده ماجده ما ، در ازدواج آن خاقان درآمد و سمت پدرى در حق ما بهم رسانيد و هميشه ما را ملحوظ عنايت خود داشت ، بهتر آن است كه خطبه و سكه اين سه مملكت را به نام نامى او زينت دهيم و در ظل عطوفت او در مهد آسايش به استراحت زندگانى كنيم . تمامت اهل مشاورت رأى او را پسنديده ، امر را مقرر داشتند و ايلچى به دربار معدلت مدار ، روانه ساختند و در طى عريضه ، معروض داشتند : همه بندگانيم شهرخ‌پرست * من و رستم ، اسكندر و هر كه هست « 3 » و بعد از ورود ايلچى شيراز به خراسان ، حضرت خاقان شاهرخ او را نوازش فرموده با نيل مقصود ، روانه‌اش داشت و بعد از رسيدن ايلچى از خراسان به شيراز ، اميرزاده پيرمحمد به استظهار تمام به مهمات ملكى پرداخت و امير تمور ملك را با خلعت خاص روانه يزد نموده ، داروغه يزد را طلب داشت و ديگرى را به جانب ابرقوه فرستاده ، سلطان محمود داروغه را بخواست و هر دو نفر داروغه ، امتثال فرمان كردند و با پيشكش‌هاى لايق وارد شيراز گرديده ، مورد عنايت شده ، در سلك امراء انتظام يافتند و حكم فرمود كه تمامت سپاه فارس و عراق عجم در دار الملك شيراز ، ملازم درگاه باشند ، پس مردمان پراكنده در شهر شيراز جمع گشته ، نام هر يك در دفتر لشكر - نويس ، ثبت كردند و در بين اميرزاده اسكندر از همدان فرار كرده وارد شيراز گرديد و از اميرزاده عمر پسر اميرزاده ميرانشاه پسر حضرت صاحبقران امير تيمور گوركان شكست يافته بود و اميرزاده پير محمد با او به عطوفت و مهربانى سلوك نموده ، و ايلچى روانه كرمان داشته امير ايداگو « 4 » را طلبيد و امير سر در اطاعت نياورده ، ايلچى را مأيوس نموده ، روانه‌اش داشت ، پس اميرزاده - پير محمد با لشكر آماده ، قاصد كرمان گرديد و اميرزاده اسكندر والى يزد به او پيوست و در بين راه خبر رسيد كه جماعتى در كمينگاه به خيال غدر نشسته‌اند . اميرزاده اسكندر بر آنها تاخته ، جمعى را كشته ، فوجى را اسير داشت . باقى ، فرار كرده به شهر كرمان رسيدند امير ايداگو در پس حصار شهر كرمان نشست و سپاه فارس شهر را محاصره نمود ، بعد از چند روز عاليجناب سيادت‌مآب ، سرور اهل فقر و كسوة درويشى ، شاه نعمت اللّه [ ولى ] از شهر كرمان درآمده ، براى مصالحه مبالغه نمود و امر صلح را مقرر فرمود و امير ايداگو پيشكشهاى لايق از شهر به اردو فرستاد و روز ديگر اميرزاده پير محمد قاصد شيراز گرديد و اميرزاده اسكندر عازم يزد شده هر يك به مقر حكومت خويش

--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 500 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 520 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 521 . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 522 .